تبليغاتX
پشت صحنه
درون من یه نزاع دایمی بین دو شخصیت آرمانگرا و واقع بین وجود داره.تا امروز موقع تصمیم گیریهای زندگیم،معمولا آرمانگراهه زورش میچربید.تازگیا اما واقعبینه داره خودشو بیشتر نشون میده:

من از امروز رسما رشته مهندسی مکانیک رو ترک کردم و وارد دانشکده مدیریت دانشگاه اتاوا شدم.


پ.ن ۱:تو پست قبلی که همین الان گذاشتمش،راجع به نتایج تست ها نوشته ام.

پ.ن۲:دوست دارم پدرم رو ببینم.احساس میکنم بشدت به کمی نصیحت پدرانه احتیاج دارم.کسی که حداقل یه بار نزاع شخصیت های درون رو تا آخر دیده.بزرگتری که زیر سایه اش،با احساس امنیت تصمیم بگیری.دوسه سالیست از این نعمت محرومم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:56 توسط علی م |

اول که رفتم یه روانشناس اومد و چند تاسوال اولیه پرسید که چرا اومدی اینجا و رشته ات چیه و ... بعد تستهارو دادم و دو روز بعدشم خودش نتیجه رو بهم توضیح داد.خیلی واسم جالب بود،در واقع شخصیت من رو تو ۳۰-۴۰ صفحه تحلیل کرده بود.برام جالب بود که چقدر از خودم شناخت دارم و چه چیزهایی بعضا توم هست که خودمم اطلاع ندارم.بعد از همه این حرفا ،دوتا لیست گذاشت جلوم،لیست اول رشته های بود که با توجه به نتایج برای من بهتره و لیست دوم هم رشته هایی که احتمالا توشون موفق نمیشم.

نتایج برام واقعا جالب بود،اولینهای لیست توصیه نشده ها شامل کامپیوتر، علوم پایه و مهندسیها(!) و علوم پزشکی بود و از اون طرف چند تای توصیه شده ها: finance and investment و علوم سیاسی و مدیریت و marketing بود!نتایج برام خیلی جالب بود چون یه جور مشورت به من داد.مشورتی کاملا علمی که با استفاده از تکنیک های روانشناسی طراحی شده.ای کاش همچین امکانی برای بچه های ایران هم بود.راجع به رشته finance هم با یه academic advisor صحبت کردم.بهم گفت کسی که فارغ التحصیل این رشته اس،تقریبا یه آنالیست مالی میشه.میتونه به شرکتها برای سرمایه گذاری مشاوره بده،یا اینکه تو بورس فعالیت کنه و به اصطلاح stock broker بشه.یا اینکه به کمپانی ها کمک کنه که منابع مالی خودشون رو مدیریت کنن و خلاصه کارایی از این دست.واحد هایی هم که دانشجوهای این رشته در دوسال اول تحصیل میگذرونن،دقیقن با همه ی رشته های دیگه دانشکده مدیریت یکی بود.گفت واسه همین خیلیها سال سوم بعد از اینکه بهتر حوزه علاقشون رو پیدا کردن رشتشون رو عوض میکنن.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:42 توسط علی م |

بالاخره ما این خونه رو پیداش کردیم و قرار دادو بستیم و تموم شد رفت پی کارش. ۳ هفته تمام واسه من اعصاب نذاشته بود. صبح تا شب بدو بدو که اول سپتامبر جول و پلاسمونو نریزن تو خیابون! البته حد اکثرش این بود که یه ماهی مجبور میشدم برم خونه ی بچه ها ولی خب هم اونا اذیت میشدن هم من. خونه جدید خداروشکر خیلی از این فعلیه بهتره.قرار شد بایکی از بچه های ایرانی همخونه بشیم.یه آپارتمان کوچولویه دوخوابه است که وسایل هم تقریبا داره(مجبور نیستیم پول مبل و میزصندلی بدیم).

خداروشکر که تموم شد رفت.واقعا بخصوص این چند روز آخر خیلی فشار زیاد شده بود.منی که شب اگه توپ میترکوندی از جام تکون نمیخوردم انقد فکرم مشغول شده بود که شب تا صبح ده بار از خواب میپریدم.بهرحال تموم شد و تقریبا ۲۰ روز دیگه هم اسباب کشی داریم.حالا که فکرم از این بابت راحت شده،میتونم بشینم راجع به تصمیمگیریه فک کنم.البته ۴ روزم بیشتر نمونده به زمانی که باید پاسخ دانشگاه رو بدم که رشتم رو تغییر میدم یا نه.

البته تو این چندوقت، راجع به این قضیه هم فکر کردم و یه سری کارم انجام دادم.دانشگاه اتاوا یه دفتر مشاوره آکادمیک داره که کار این دفتر در واقع اینه که به دانشجوها راجع به تحصیلات و آینده شغلی و رشته ها و ... مشاوره علمی بده.من رفتم اونجا و دوتا تست انجام دادم:1- strong interest field

2-personality test. تست اول به شما میگه که بیشتر به چه زمینه هایی و رشته هایی علاقه دارید و تست دوم هم شخصیت شما رو برای رشته های مختلف و آینده کاریشون میسنجه.در واقع اینا هدفش اینه که به دانشجویی که دودله و از تصمیمش مطمین نیست،کمک کنن که خودش رو بهتر بشناسه. ای کاش این امکان برای بچه های ایرانم بود.

تو چند روز باقی مونده تا موعد تصمیم گیری،برنامه ام اینه که یه مقدار راجع به finance تحقیقات بهتری کنم و نتایج تست رو هم با دقت بررسی کنم، تو پست بعدی همه اینارو مینویسم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:38 توسط علی م |

خبر خوب اینکه: چند روز پیش رفتم از دانشگاه راجع به تغییر رشته ام به رشته finance سوال کردم. اول رفتم دفتر مشاوره دانشجویی دانشکده خودمون(مهندسی مکانیک) که مشاور گفت اصلا نمیشه.الان وقتش گذشته و هیچ کاری نمیتونی بکنی.مشاور دانشکده خودمون یه کانادایی فرانسه زبانه که به نژادپرستی بین بچه ها مشهوره.قبلا هم یه بار دیگه برای کمک واسه انتخاب رشته پیشش رفته بودم که اونبار هم گفته بود هیچ کاری از دستم بر نمیاد.حسابی نا امیدم کرد.رفتم دانشکده management(که رشته finance اونجا تدریس میشه) و از اونا پرسیدم.مشاور دانشجویی اونجا آدم خوبی بود و خیلی کمک کرد. بهم گفت وقت apply کردن برای تغییر به دانشکده مدیریت ازش ۲ روز مونده و هنوز میتونی! سریعا رفتم و فرم ها رو پر کردم و برای تغییر رشته ۳ تا رشته رو ازشون درخواست کردم. خدارو شکر دیشب دیدم که چقدر سریع توی سایت زده که در خواست شما قبول شده و شما میتونید یکی از این سه رشته Finance, Business,Entrepreneurial Management رو برای ادامه تحصیل انتخاب کنید.

و اما خبر بد اینکه برونو و فرانسوا(دوتا برادر دوقلو که همخونه و صاحبخونه ام هستن)یه هفته پیش بهم گفتن که میخوان خونه رو بفروشن و منم باید ظرف چند هفته آینده اتاقم رو تخلیه کنم.تو این یه هفته شاید ۲۰-۳۰ تا دفتر مسکن و ساختمون اجاری و ... رفتم و هیچی پیدا نکردم.هیچ کدوم حتی یه آپارتمان خالی هم برای سپتامبر نداشتن و گفتن اولین چیزی که دارن برای اکتبره که بدرد من نمیخوره. فقط یه سه خوابه درب و داغون دیدم که میخواست ۱۶۰۰ دلارم اجاره بدش! علت هم اینه که الان دیگه تقریبا پایان فصل عوض کردن خونه توی اتاواست.هر کس میخواسته خونش رو اجاره بده یا تعویض کنه انجام داده.البته فک میکنم هنوز آپارتمان های لوکس تر شهر که به مراتب هم گرونتر هستن مونده باشن ولی خب نمیخوام به خانواده فشار بیارم.امیدوارم مجبور نشم و یه چیز خوب و مناسب بزودی گیرم بیاد.

خلاصه اینکه به برنامه روزانه ای که توی پست قبلی نوشته بودم، روزی چند ساعت متر کردن خیابونای اتاوا زیر بارون هم اضافه شده. البته ورزش ها رو هم سنگین تر کردم.استخر رو هفته ای ۵ روز،gym رو هر روز و روزی یه ساعت squash هم به برنامه ورزش اضافه کردم.شاید بنظر بیاد دارم از تصمیم گیری فرار میکنم ولی خب به این نتیجه رسیدم که ورزش تنها چیزیه که میتونه کمکم کنه روحیه ام رو بالا نگه دارم و ذهنم باز بشه.تاثیر روحی ورزش خیلی بیشتر از جسمیشه و این چیزیه که تازه بهش رسیدم.

البته تصمیم گیری رو نمیتونم عقب بندازم.چون باید تا ۱۴ آگوست به دانشگاه برای تغییر رشته تصمیمم رو اعلام کنم. از طرفی دانشگاهای ایران هم فکر نمی کنم تا چند هفته دیگه انتقال من رو به ایران بپذیرن. بهر حال تا ۱۴ آگوست حدودن ۱۷ روز واسه تصمیم گیری وقت دارم.باید تا اون موقع همه شک و تردیدها رفع شده باشه و سبک-سنگین ها انجام شده باشه،تا بتونم یه تصمیم درست و قاطع بگیرم.

سه تا انتخاب دارم: ۱- ادامه مهندسی مکانیک در دانشگاه اتاوا ۲- رفتن به دانشکده مدیریت و ادامه تو یکی از سه رشته بالا ۳- برگشت به ایران و ادامه توی یه دانشگاه دولتی تهران تو رشته صنایع(که از اول میخواستم بخونمش و هیچ وقت نشد)

واقعیت اینه که راجع به هیچ کدوم از رشته های مکانیک،finance، یا صنایع اطلاع درستی ندارم و نمیدونم کدوم طرف رفتن درسته. و واقعیت دیگه اینه که از درون خودم هم اونقدر اطلاع ندارم که بدونم کدوم برام بهتره.و واقیعت بعدی هم اینکه تصمیم گیری بین ایران اومدن و کانادا موندن هم انقدر فاکتور های زیادی توش دخیله که ذهن تو تحیلی کردنشون پدرش در میاد.تردید بدترین چیزه/هنوز همون مساله n مجهولی که تو پست قبل نوشتم باقیست.

امید به خدا

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:6 توسط علی م |

فک کنم اینجوریه که میشه یه وبلاگو نابودش کرد.نه سر بهش بزنی،نه سر به رفقات بزنی،نه پستی بنویسی بعد چند وقت از ذهن ها پاک میشی و یواش یواش از ذهن خودتم پاک میشه که بلاگ داری.

نمیدونم از تاریخ پست قبلی چقدر گذشته. نمیدونمم که از دوستام که این همه بی معرفتی مارو تحمل میکنن، چجوری معذرت بخوام.

تو این چند وقت که نیومدم، خیلی هم سرم شولوغ نبود.بهتره بهونه نیارم.علت نیومدنم شاید بیشتر کشش نداشتن باشه که البته فک میکنم موقت باشه و زاده شرایطم.الان فک کنم ۱۰-۱۵ روزی میشه که به اتاوا هم برگشتم.چند روزی بابام تو خونمون اینجا بود و بعدشم برگشت ایران.این روزا کلا کار زیادی انجام نمیدم. صبح پا میشم و با بچه ها میرم gym،بر میگردم، یه غذایی شاید درست کردم،بعد از ظهرم اگه بشه شاید استخری رفتیم.اینجوری بگم،خودمو خسته میکنم که شب راحت خوابم ببره،و در تمام مدتی که دارم این کارایی که تقریبا همه هم فیزیکی هستن رو انجام میدم،فکرم جای دیگه ایه. فکرم کلا خیلی مشغول شده.بالاخره تصمیم برای اینجا موندن یا به ایران برگشتن،تصمیم کوچیکی نیست،نیاز به فکر فراوون داره،و نیاز به در نظر گرفتن همه جوانب .اول از همه نیاز به این داره که ببینی عقل و احساس توی تصمیم گیریت سهمشون چقدره،مثلا ۳۰ به ۷۰٪ یا برعکس. و اگه نسبتها اشتباه بود،باید خودتو تغییر بدی تا درست بشن.بهر حال تصمیمی که تو این موقعیت بگیری،میتونه یه عمر زندگیتو تغییر بده.حالا بعد از اینکه تصمیم بگیری کجا بمونی ،اولین سوالی که پیش میاد اینه که چیکار بکنی، چی بخونی،چجوری زندگی کنی و ... بعد ذهنت میره سراغ اینکه خب جواب این سوالا رو احتمالا تو این جست و جو کنی که از زندگی چی میخوای و هدفت چیه و ...،اینجاست که میبینی موضوع چقدر پیچیده شده ،جلوت یه معادله داری با n تا مجهول.

ولی بالاخره تصمیم رو باید گرفت،اگه نگیری برات گرفته میشه. 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:51 توسط علی م |