تبليغاتX
پشت صحنه

ليلا رو ديدم؛دوستي كه ۳-۴ سالي ميشه كه ميشناسمش.ليلا هميشه سرش شولوغ بود،هميشه خدا كار داشت و وقت نداشت؛يا مدرسه بود،يا درس ميخوند يا كلاس زبان انگليسي بود،يا فرانسه يا كلاس سنتور يا ....كلاساي بيشماري كه هيچ وقت هم تمومي نداشت. ليلا و جمعي از دوستاش هميشه با هم رقابت داشتن كه كي بيشتر بلده كي بهتر بلده كي فلان ساز رو ميزنه كي فلان زبون رو بلده و .... چيزاي بيشماري كه يه آدم ميتونه ياد بگيره. اما ليلا هيچ وقت شاد نبود،يعني با اين كه تمام اين چيزارو بلد بود كه خيليا بلد نبودن،درسش خوب بود كه خيليا نبودن،هميشه بقول خودش به همون خيليا حسوديش ميشد، يعني به شادي اونا. ليلا هيچ وقت شاد نبود،بقول خودش"از وقتي كه يادمه كلاس زبان ميرفتم". مادرش بيشتر اين بلا هارو سرش آورد.يعني از همون بچگي دچار توهمي كردش كه من بهش ميگم"مسابقه زندگي". ليلاي بيچاره از هيچ دوره زنگيش هيچي نفهميد. هميشه دنبال "قافله خيالي" اي ميدويد كه هيچ وقت هم بهش نميرسيد،انگار كه تو زندگي جا مونده باشه،هميشه داشت ميدويد. اون اوايل منم ازش تاثير گرفته بودم،وقتي ديدمش كه اين همه چيز بلده كه من بلد نيستم فك كردم منم بايد بدوم تا برسم،"توهم قافله" داشت تو منم ايجاد ميشد،اما بزودي بقول دوستي"از خودم اومدم بيرون" و پرسيدم:علي!داري چيكار ميكني؟دنبال چي ميدويي؟

البته من نميگم كه آدم اين كارارو نكنه يا كلاس زبان نره يا ساز ياد نگيره يا ... من ميگم آدم حواسش باشه كه كارايي كه ميكنه ، "واكنشي" نباشه. يعني خودش انتخاب كنه كه چيكار كنه و از كاري كه ميكنه لذت ببره. نه اينكه چون فلاني داره فلان كار رو ميكنه منم برم بكنم.اين بار ليلا با لحن هيجان انگيزي بهم گفت:" علي،نگار رفته داره نقاشي رنگ روغن ياد ميگيره، منم ميخوام برم يه هنر ديگه ياد بگيرم،قراره از هفته ديگه برم كلاس تياتر! "به عبارت ديگه كل حرف من اينه كه " زندگي در اختيار آدم باشه،نه اينكه آدم در اختيار زندگي" .

واقعيت اينه كه آدمايي مثل ليلا "كارمند زندگي" هستن، زندگي در اختيارشون نيست. ليلا نه از كودكيش چيزي فهميد و نه از نو جواني و الان هم از جوانيش هيچي نميفهمه. ليلا از وقتي يادش مياد داره ميدوه؛تمام خاطراتش تو يه كلمه خلاصه ميشه: "دويدن" . همیشه وقتي ميبينيش خسته اس، خستگي جسمي نه، روحي! يعني انگار نشاط رو از زندگيش گرفتن. البته من مادرش رو هم مقصر ميدونم اما خودشم به اين قضيه دامن ميزد و ميزنه. اين بازی بچه گانه ی  "دويدن دنبال قافله خيالي" هيچ وقت تمومي نداره. ليلا و امثالش تو دانشگاه هم ميدون و بعدش تو كار هم هميشه در حال دويدنن كه از قافله عقب نمونن و چمیدونم پول جمع کنن که فردا میخوان ازدواج کنن و سریعا برای مهاجرت به فلان کشور اقدام کنن که فلانی هم داره میره و... و ميدون و ميدون و...انگار تو قايقي پارو ميزنن براي رسيدن به ته دريايي كه ته نداره؛ آخرش روز مرگ بر ميگردن نگاه ميكنن؛انگار كه زندگي نكردن...

"زندگي مسابقه نيست
زندگي يک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاری ست "

نانسي سيمس/ترجمه : دکتر مهدی مقصودی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:53 توسط علی |

سرم را پایین انداختم و روزنامه میخوانم. ۴۰ صفحه اخبار خاکستری...دیدار ریيس جمهور محبوب با مردم در تلوزیون...سردار رادان:طرح ارتقای امنیت اجتماعی را تا زمانی که حتی یک زن بدحجاب در کشور هست ادامه خواهیم داد... لایحه ی خانواده به سرانجام خواهد رسيد...

صفحه حوادث را باز میکنم.خبر کوتاهی را در گوشه پایین صفحه به سختي ميبينم: مرد جوان به قتل خواهرش اعتراف کرد...

 

وي سرانجام لب به اعتراف گشود و جنايت را چنين شرح داد؛ از آنجا که شوهر خواهرم فردي معتاد است "گل دسته" را در ازاي دريافت مبالغي پول در اختيار مردهاي ديگر قرار مي داد و اين باعث عذاب من شده بود و آبروي خانواده خود را در خطر مي ديدم. سه ماه پيش زماني که او براي مهماني به خانه من در هشتگرد آمد و بد حال بود به بهانه اينکه مي خواهم وي را به دکتر برسانم، ترک موتورسيکلت سوارش کردم و به گوشه يي از باغ 12 هکتاري که سرايدرش هستم بردم و با روسري يي که بر سر داشت، خفه اش کردم. پس از آن برادر بزرگ ترم" تاج مير" را در جريان قرار دادم و از او براي دفن کردن جسد" گل دسته" کمک خواستم...

سرم را پايين انداختم و روزنامه ميخوانم. ۴۰ صفحه اخبار خاكستري... ۴ خط خبر سياه، ۴۰ صفحه روزنامه خاكستري را به سياهي ميكشاند....

به سختي نگهش ميدارم.سرم را بالا نمي آورم،مي ترسم از چشمم بريزد... مي ترسم،آخر من يك مَردم...مي ترسم آن نهر شورآب را بر گونه ام ببينند..."مرد كه گريه نمي كند..."

مرد فقط ميزند،ميكشد!خواهرش را!حفظ آبرو ميكند!آبرو مهمتر است!غيرت دارد!تجاوز ميكند!زنش را ميفروشد،اعتيادش خرج دارد....

حاضرم تمام نشانه هاي مردانگي ام را بدهم تا يك بار،فقط يك بار : سرم را پايين بياندازم و روزنامه بخوانم، براي ۴ خط سياه، ۴ ساعت مثل يك "نامرد" زار بزنم...در دل بگويم : گناه او، فقط "زن بودن" بود...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 1:30 توسط علی |

ديشب عزيزان به زور مارو ورداشتن بردن كنسرت احسان خواجه اميري.من كه ايشونو براي بار اول تو كنسرت ديدم،يعني اصلا نميدونستم كي هست. از آهنگاشم فقط يكيشو بار اول نبود كه ميشنيدم،اونم آهنگ"براي آخرين بار" بود كه تو سريال ماه رمضون نميدونم چندسال پيش پخش ميكرد كه فقط اسم يه شخصيتش يادمه؛ "آق قندي" ! هيچي ديگه... ۲۰ هزار تومن پول زبون بسته داديم رفت! كنسرت تو تالار وزارت كشور بود كه قبلا يه بار ديگه اونجا رفته بودم واسه كنسرت استاد شجريان؛واسه همين ناخودآگاه هي تو ذهنم اينو با اون مقايسه ميكردم كه قابل مقايسه هم نيستن البته. اين مقايسه اشتباهم هست،نبايد مقايسه كرد.ايشون انگار پسر ايرج،خواننده زمان شاه با اون آهنگ معروف"گنج قارون" هم هست كه تو كنسرت هم يه دفعه يكي داد زد: به افتخار ايرج خان! و ملت هم دست زدن و بعدشم داد زدن:ايرج! ايرج! ايرج!... آهنگ آخر هم خودش گفت كه از پدرم ميخونم: من يه پرندم،آرزو دارم...

چند تا چيز اعصاب خورد كن هم بود. يكي اين كه هر ۲ دقيقه يه بار از يه نفر بنام "دكتر افشين يداللهي" تشكر ميكرد و بهش دسته گل تقديم ميكرد كه چمي دونم در اين راه كمكش كرده و مشوقش بوده و ياري و همياري دادتش و ... يارو هم رديف اول نشسته بود و بيچاره مجبور ميشد هر بار كه ايشون تشكر ميكرد و ملت دست ميزدن،پاشه و تعظيم كنه! ديگه اين كه صداي باندا زيادي بلند بود كه من تا دوساعت بعدش هيچي نميشنيدم، نور پردازيشم انقدر زياد بود و چشمارو اذيت ميكرد كه تا ۲ ساعت هيچي نميديدم و هر دوتاي اينا سردرد افتضاحي بهم هديه داده بودن...(چجوري تا خونه سالم رانندگي كردم،خدا ميدونه!)

البته چون بار اولش بود،روي سن كاملا ضعف نشون ميداد؛تسلط خوبي به صحنه نداشت كه من ناخودآگاه با تسلط عجيب "ابي" به صحنه مقايسش ميكردم كه يادمه تمام مدت كنسرت ابي واسه من مثل ۵ دقيقه گذشت!در حالي كه كنسرت آقا احسان ۱ ساعت و نيم بود و ۳ ساعتي بنظر ميومد. آقاي خواجه اميري البته خيلي هم مضطرب بنظر ميومد،فك كنم يه ۴۰ كيلومتري از شدت اضطراب رو سن راه رفت!

چيز جالب ديگه پتانسيل وحشتناك انرژي ملت بود،انرژي اين ۴ هزار نفر از انرژي ده هزار تا كانادايي بيحال بيشتر بود(انگار قر تو كمر همشون گير كرده بود!) بخصوص دخترا ! وقتي مردم باهاش ميخوندن و مثلا همراهي ميكردن،فقط صداي دخترا بود كه ميشنيدي،هم تعدادشون بيشتر بود و هم بلندتر و با احساستر فرياد ميزدن،صداي پسرا تو صداشون گم ميشد.

من كه نه ايشونو ميشناختم نه با ميل رفتم،ولي با همه ايراداش،بنظرم اگه واقعا بار اولش بوده باشه ،بد نبود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 18:1 توسط علی |

بدون شك مهمترين ابزاري كه سياستمدارا به وسيله اون سعي ميكنن به خواسته هاي خودشون برسن،رسانه ست. رسانه بدون شك قدرتمندترين ابزار سياسي در تمام دنياست چون به وسيله اون ميتوني روي بزرگترين منبع قدرت يعني مردم تاثير بذاري.كاركردش به اين شكله كه توي رسانه ها واقعيت هارو منعكس نمي كنن، چيزي كه خودشون دوست دارن واقعيت باشه رو منعكس ميكنن.مثلا دوست دارن مردم روز فوت آيت الله مشكيني،ناراحت باشن،پس خيلي ساده ميان توي تلوزيون و انقدر به مردم تلقين ميكنن كه امروز فرشتگان خدا به عزا نشسته اندو خدا خود نيز اشك ميريزد و ال است و بل است كه مردم بدبخت هم باورشان ميشود كه امروز ناراحتند! اونا دوست دارن مردم در اين روز ناراحت باشن يا در آن روز خوشحال يا فلان چيز را دوست بدارندو از فلان چيز بدشان بيايد و فلان كار را درست بدانند و فلان كار راغلط و با ابزار موثر "رسانه مثلا ملي" بخوبي به خواستشون ميرسن.

از وقتي از كانادا اومدم،چيزي كه خيلي تو چشمم مياد،صدا و سيماست.يادمه صدا و سيما زمان آقاي لاريجاني هم دروغ ميگفت و سانسور خبري ميكرد و"تلقين"(كه توضيح دادم) هم ميكرد،اما امروز در دوره آقاي ضرغامي، صدا و سيماي جمهوري اسلامي،با زمان لاريجاني خيلي فرق داره.زمان لاريجاني دروغها و سانسورها انجام ميشد،اما الان دروغها و سانسورهاي خبري به صورت "سيستماتيك" و با سياست گذاري و دقت بسيار بالايي انجام ميشه.امروز مهندس ضرغامي خيلي هوشمندانه دروغها رو به خورد مردم ميده بدون اينكه حتي بويي ببرن.نكته ديگه اينكه "دستگاه دروغگويي و تلقين" ضرغامي تك تك مردم ايران رو "بلا استثناء" تحت تاثير قرار داده.تو دوره لاريجاني بودند اندك طيفي كه دست صدا و سيما براشون باز بود و ميفهميدند كه سر مردم با پنبه در حال قطع شدنه،اما امروز تو دوره ضرغامي،همه و همه از روشنفكران و خود سياستمدارا گرفته الي عامه ترين مردم از اين غول بي شاخ و دم تاثير پذيرن. حتي تك تك ماها كه فك ميكنيم ميدونيم چه دروغايي دارن بخوردمون ميدن.زمان انتخاباتو يادته؟ بخدا اگه مردم 10 روز مونده به انتخابات،فقط 10 روز،تلوزيونشون رو خاموش ميكردن،يك دهم تعدادي كه راي دادن،نميدادن و كسي هم اون فيلم كذايي احمدينژاد رو نميديد و انتخاب نميشد.يا در برنامه سر تا پا دروغ 20:30(كه مدعي راستگوييه!!) تمام بدبختياي اصلاح طلبا رو و تمام خوبي هاي اصولگراهارو نشون ميده.

"صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران"،يك دروغ بزرگه!سرتا پاش! بزرگترين دروغ ايرانزمين!ازش متنفرم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:34 توسط علی |

تو اخبار خوندم كه ايران سفير كانادا رو از ايران اخراج كرده.سفيري كه تازه ۲ هفتس كه به ايران اومده. ته و توي قضيه رو كه در آوردم انگار داستان از اين قرار بوده كه دولت آقاي احمدي نژاد ،سفير جديدي رو روانه كانادا ميكنه. اما اين سفير توي گروگانگيري سفارت امريكا(همون داستان لانه جاسوسي!)،نقش نسبتا پررنگي داشته و خوب كانادا هم كه با آمريكا روابط بسيار نزديكي داره طبعا اين سفير رو نپذيرفته و ايران هم آينه داده و سفير كانادارو اخراج كرده!!(يادتونه بچگيا وقتي كسي حرف بدي ميزد آينه ميداديم؟!). روابط كانادا با ايران هم تا چند سال پيش خوب بود،تا موقعي كه زهرا كاظمي (كه خبر نگار ايراني-كانادايي بود) رو زدن كشتن. از اون به بعد روابط ايران و كانادا يواش يواش به تيرگي رفت تا جايي كه كانادا سردمدار تصويب دو قطعنامه نقض حقوق بشر توسط ايران تو سازمان ملل شد و الانم كه ايران داره آينه ميده!*

نيلي چند وقت پیشا یه پست قشنگ راجع به اقدامات آینه ایه دولت آقای احمدی نژاد نوشته بود که تا این خبر رو خوندم یاد اون مطلب افتادم و ایده رو از نیلی دزدیدم! نیلیییییییی منو ببخشششش!(دزدیم آخه بعضی وقتا حال میده،بخصوص اگه انقدر پررو باشي كه به طرف بگي)

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:9 توسط علی |

تو قطار که نشسته بودم که بیام waterloo یه خانوم تقریبا ۵۰ و چند ساله نشسته بود کنارم.اول بهش کمک کردم که ساکشو بذاره بالا و چون راه هم طولانی بود،خلاصه سر صحبت باز شد و از بچه هاش گفت و كارشو... ازم پرسيد كجايي هستم،وقتي بهش گفتم ايراني بطور غير ارادي عكس العمل نشون داد گفت oh! ahmadinejad!(خیلی از اينها ايران رو قبل از اين موضوع هسته اي نميشناختن و متاسفانه ايرانو با اسم احمدي نژاد شناختن)با احتياط تر صحبت كرد و ميشد تا حدودي ترس رو تو چشاش ديد. نميدونم دقيقا چجوري توضيح بدم،ولي حس مزخرفي بهم دست داد مخلوطي از خجالت،وطن پرستي،ناراحتي، گرچه بعد از اون،هر چي بدي تو كانادا و هرچي خوبي تو ايران بود رو كوبيدم تو ملاجش، ولي كار خودشو كرده بود.اينجا كه رسيدم،مهمون چند تا خانواده ايراني بودم كه جالب بود از شدت تنهايي از ديدن من كلي خوشحال شدن(ميگفتن ما آرزوي مهمون داريم).وقتي براشون تعريف كردم كه تو قطار برخورد اين خانومه چقدر بهم بر خورده،چيزاي جالب ولي ناراحت كننده اي تعريف كردن.چند تجربه واقعي از زندگي تو كانادا...

تو چند سال اخیر زندگی اینا دو بار تغییر کرده. یه بار ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ که اون اتفاقات افتاد و  یه بار هم بعد از این که آقای احمدی لطف کردن و گفتن اسراییل باید از نقشه جهان حذف شه و ایران هم برنامه هسته ایشو ادامه خواهد داد. چیزی که همشون میگفتن این بود که بعد از ۱۱سپ تقریبا هر بار که میخوان سوار هواپیما بشن،جداي بقيه آدما ،اينها رو بطور ويژه ميگردن و از صف ميكشنشون بيرون و همه جاشونو حتي توي كفشاشونو ميگردن،خانواده اي كه ۲ سال پيش به امريكا رفته بودن ميگفتن اين اقدامات امنيتي تو امريكا چند برابر ميشه. بعد از ۱۱ سپ تو تورنتو يه مسجد رو آتيش زدن كه البته به همه مسلمونا ربط داشت(گرچه خيلي از كانادايي ها بين ما و عربا هيچ تفاوتي قايل نيستن و حتي فك ميكنن ما عربي حرف ميزنيم،من تاحالا يه مليون بار به آدماي مختلف توضيح دادم كه بابا ما ايراني هستيم و اصلا عربي زبون ما نيست،ما با عربا فرق داريم،ولي...) يكشون ميگفت اون موقع انقدر بچه هاشو تو مدرسه اذيت كردن كه مجبور شده از مدرسه بيارتشون بيرون و اصلا اون سال ديگه مدرسه نرفتن!گرچه قانون اينجا با هر نوع نژاد پرستي مخالفه ولي اينا تجربيات واقعي ولي تلخيه كه اينا از اجتماع اينجا داشتن.وقتي قيافتو ميبينن يا اصليتتو ميپرسن، با يه ديد ديگه بهت نگاه ميكنن و خيلي وقتا حتي قانونم نميتونه كاري بكنه و فقط بايد اين تحقير رو تحمل كني! وقتي داشتم واسه يكي از آقايون كه پدر يكي از خانواده ها بود،اون حس مزخرفي كه تو قطار بهم دست داد رو توضيح ميدادم، دوسه تا جمله گفت كه ترجيح ميدم عينشون رو براتون بگم. گفت: "كاملا ميفهمم چي ميگي...بعضي وقتا توضيح اينجور دردا سخته؛و كسي هم كاري نمي تونه بكنه،وقتي داري تو خيابون راه ميري و كسي كه داره از روبرو مياد ،تا قيافتو ميبينه راشو كج ميكنه و از يه مسير ديگه ميره،نمي توني ازش شكايت كني كه چرا راشو كج كرده، هيچ كاري نميتوني بكني،فقط ميتوني خودتو بخوري...وقتي دوست كاناداييت كه مثلا خيرتو ميخواد،بهت ميگه موقع رفتن براي مصاحبه كاري نگو ايراني هستي...طرد شدن از اجتماع دوايي نداره..."

جملات تكان دهندايه، بعضي وقتا واقعيت هايي هست كه تا حسشون نكني...

بهرحال با اجازتون الان بايد برم وسايلمو جمع كنم كه امشب پرواز دارم. ايشالله پست بعدي رو از وطن ميذارم.با اجازه!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 2:6 توسط علی |

خوشحاليم قابل بيان نيست.امروز مثل هميشه توي حموم زده بودم زير آواز(آخه تو حموم صدا اكو ميشه،حس خوانندگيم گل ميكنه *۱)از ابي و گوگوش و داريوش گرفته الي همايون و محمد رضا شجريان بود كه از لطف من بيبهره نمي موندن! يه دفه يكي از همخونه اي های عزیز اومد و در زد و گفت: بابات همين الان زنگ زد و گفت ميتوني بياي ايران!!!!! انقدر خوشال شدم كه نزديك بود همونجوري بپرم بيرون!!! البته اين كارو نكردم خدارو شكر! و به خوندن ادامه دادم،ولي پيشرفتي كردم كه انگار اندي يدفعه قمرالملوك وزيري بشه!خدا ميدونه چه حالي دارم،خيلي وقت بود اينقدر شاد نبودم.غير منتظره بود!*2

گرچه اومدن من این ریسک رو داره که نذارن برگردم کانادا،ولي من اين ريسك رو ور ميدارم.

بهر حال سريعا بليطم رو گرفتم و انشالله ۳ دسامبر تورنتو رو به مقصد تهران ترك ميكنم.الانم تازه اومدم شهر waterloo كه نزديك تورنتوست و تا موقع پرواز اینجا خواهم بود.

بگير منو كه اومدممممممم!!!!

پانویس:

۱-بعد از اینکه اومدم بیرون همونی که خبر رو بهم داد فکر کرده بود داشتم اذان میگفتم!!

۲-کاشف به عمل اومد که همون قانون مسخره ای که نمیذاشته من بیام ایران،تبصره مسخره تري داره كه ميذاره بيام.

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:11 توسط علی |

بعضی روزا یا بهتره بگم بعضی وقتا احساس میکنی همه زمین و زمان بسیج شدن که تو یه کاری رو نکنی.امروز،مهمترين امتحان اين ترم رو بايد ميدادم.صبح نميدونم اين موبايل لعنتي چش شده بود كه زنگ نزد،منم با يه ربع تاخير از شدت استرس از خواب پريدم.راديو داشت وق وق ميكرد كه يدفه وسط مزخرفاتي كه ميگفت شنيدم: امروز هواي اتاوا در گرمترين موقع ۸- و در سردترين موقع ۱۳- خواهد بود!دويدم و از پنجره كه بيرون و نگاه كردم اين منظره اي بود كه ديدم! :

 

با عجله لباسارو تنم كردم و پريدم بيرون،تو راه كه داشتم ميدويدم يا بهتر بگم رو برفا سرسره بازي ميكردم(!)كه به اتوبوس برسم،اتوبوسي كه بايد سوارش ميشدم ۵۰ متر مونده به ايستگاه برسم،اومد و از بغلم رد شد و هر چي گل و شل تو خيابون بود پاشيد روم!تمام شلوارم رو به گند كشيد!بعدم هر چي دويدم و دست تكون دادم و فحشاي آبدار چاله میدونی به راننده دادم،منو نديد كه حداقل وايسه سوار اتوبوس بشم.اگه بر ميگشتم خونه لباس عوض كنم حتما امتحان رو از دست ميدادم.از سلولهاي خاكستري يخ زده مغزم(!) استفاده كردم و با برفاي تميز روي چمنا شلوارمو تميز كردم(درواقع شستم!) تو ايستگاه تو اون هوا با شلوار خيس لرزيدم تا اتوبوس بعدي اومد و رفتم نشستم. يه دختره هم اومد بغل من نشست كه فقط يه ميني ژوپ با يه چيز شلوار-مانند نازك زيرش تنش كرده بود!(اينا به هواي سرد عادت كردن) منم كه صبح وقتي راديو اونجوري گفت ۸۶ تا كت و كاپشن تنم كرده بودم! من و اين كنار هم انقدر خنده دار شده بوديم،كلي خجالت كشيدم،اين دختره ني قليوني اينجوري اومده بود و من پسر با اون همه ادعا اونجوري!كم مونده بود مثل فردين كاپشنشو در بياره و بندازه رو من كه سردم نشه!خلاصه با سه ربع تاخير به امتحان رسيدم و بماند كه وسط امتحان كامپيوترم هنگ كردو ...(لعنت به هر چي كامپيوتره كه حالم ازشون بهم ميخوره،هيچ وقت بموقع هنگ نمي كنن!) احساسي بهم دست داد تو این مایه ها:      ابرو باد مه و خورشيدو فلك در كارند         تا تو امتحان ندي و بيفتي و مشروط شي! گرچه استارت امروز رو انقدر افتضاح زدم،ولي بعد امتحان جاتون خالي بد نگذشت؛رفتيم يه پيست هاكي و سرسره بازي اي كه تو خيابون رو برفا ميكردم رو روي يخ ادامه دادم.موقع برگشتن هم رفتم پاساژ نزديك خونه كه بخاطر نزديك شدن به كريسمس از سه هفته پيش دارن تزيينش ميكنن و روزبروزم داره خوشگلتر ميشه،چند تا عكس ازش تو ادامه مطلب گذاشتم.


نتیجه اخلاقی مهم ۱:به هیچ کدوم از دستاوردای تکنولوژی اعتماد نکنید به غير از راديو؛نه موبايل،نه كامپيوتر،نه اتوبوس! البته اگه ميخوايد آبروتون تو اتوبوس نره،به راديو هم اعتماد نكنيد...

نتيجه اخلاقي مهم ۲:ترجمه انگليسي تمام فحشايي كه بلدين اعم از "كش دار" و "بيكش"،تو ذهنتون آماده داشته باشين.به جون خودم يه روز از مشروطيت نجاتتون ميده!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 5:55 توسط علی |

یه موقعی کل عقاید سیاسی کشور به دو دسته راست و چپ تقسیم میشد.یادمه تو اوجش که انتخابات ریاست جمهوری ۷۶ بود،خاتمي چپي محسوب ميشد و ناطق نوري راستي.تو كل ايران ما،يه عده راستي بودن و يه عده چپي.اما تو دولت خاتمي بود كه اگه منصفانه نگاه كنيم،با آزادي سياسي نسبي كه آورد،راست و چپ سر باز كردن و هر كدوم چند تا حزب شدن و يواش يواش اون تقسيم بندي خيلي كلي راست و چپ از بين رفت و گروه هاو عقايد سياسي دقيقتر و ريزتر شدن و تو حزبهايي كه الان روز به روز دارن زياد ميشن،جا گرفتن.الان طوري شده كه توي هر دو دسته ي راست و چپ،اختلافات جدي اي بوجود اومده،اصولگراهايي مثل باهنر كه با همحزبي هاي تندروشون مثل احمدي نژاد به بنبست ميخورن ميخوان برن حزب تشكيل بدن.

من جنگ راه ميندازم؟! حالا پته جاسوساتو ميريزم رو آب تا بفهمي!

احمدي نژاد و هاشمي ،دوراني رو با هم متحد،در مقابل "چپي هايي" كه الان بهشون اصلاح طلب گفته ميشه،وايسادن؛گرچه احمدي نژاد اون موقع "بچه سياستمداري" بيش نبود،الان كارشون بجايي رسيده كه احمدي نژاد ، موسويان كه يكي از نزديكترين آدمها به هاشمي هست رو رسما جاسوس هسته اي انگليس اعلام ميكنه، از اون طرف هاشمي هم دايما داره هشدار ميده كه احمدي نژاد نميفهمه كه داره كشور رو به سمت جنگ ميبره.بالاخره انگار خیلی هم بیراه نبود که رهبر امسال رو سال"اتحاد ملی و انسجام اسلامی" نامید!

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 6:7 توسط علی |

امروز استادمون یه بحث کوتاه ولی جالب راه انداخت؛گفت هر كس از هر مليتي كه هست سعي كنه كشور يا مردم كشورش رو به يه غذا تشبيه كنه! بعد توضيح داد كه اون غذا بايد يه خصوصيت اون كشور يا مردمش رو توصيف كنه.هر كس يه چيزي گفت. عربها يه چيز(۱)، چيني ها يه چيز، كره اي ها يه چيز و ... من هم كه تنها ايراني بودم خصوصیت مهمان نوازی ایرانیا رو به رخشون کشیدم! همه ي اينا به نوعي جالب بودن ولي جالب تر از همه خود استاد بود كه كانادا رو به يه hodgepodge تشبیه کرد. چون معنیش رو نمیدونستم و واسمم خیلی جالب بود که بدونم یه استاد دانشگاه کانادایی راجع به کشور خودش چی فکر میکنه،سريعا اطلس عزيز رو درش آوردم. معناي جالبي داشت: آش شله قلمكار!! براي توضيح، حرف جالبي زد. گفت "در كانادا شما از هر مليتي ميبينيد، از همه جاي دنيا، ولي هيچ مليتي مجبور نيست با كانادايي ها يا ملتهاي ديگه قاطي بشه، مجبور نيست كانادايي بشه ، ميتونه فرهنگ خودش رو حفظ كنه( وقتي داشت اين جمله رو ميگفت، به دختراي عرب كلاس كه با روسريهاي سفت و محكم جلوي كلاس نشسته بودن اشاره كرد ) و خلاصه مجبور نيست تو فرهنگ كانادا حل بشه( بر عكس آمريكا) ؛ درست مثل آش شله قلمكار ، كه همه چيز توش پيدا ميشه ، ولي هيچ كدوم با هم مخلوط نميشن و مثل آب و روغن از هم جدا هستن " (۲).                     

                                                 


پانويس:

۱- عربها گفتن ما شبيه شتريم! همه زدن زير خنده، بعد از اينكه خنده ها تموم شد، تازه احساس كردن كه شتر غذا نيست!

۲- اين آش شله قلمكار رو كه گفت ، دقيقا ياد خورش قرمه سبزي خودم افتادم (كه بيشتر شبيه آب جوبه و سبزي ها هم توش مثل جلبك هاي آب جوب شناورن و...)كه در پست "آقا یه غلطی کردم..."توصيف شد!

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 5:44 توسط علی |