تبليغاتX
پشت صحنه

دیروز،آخرین ساخته داریوش مهرجویی رو ظرف کمتر از ۵ دقیقه دانلود کردم. واقعا دردناکه که فیلم رو چجوری پرپرش کردن.یعنی رسما فاتحه اش خونده شد.خب مگه چند وقت میشه فیلمی که ساختنش تموم شده رو از بازار سیاه دور نگهش داشت.بالاخره از یه جایی درز میکنه دیگه. گرچه در تمام مدتی که فیلم اکران نشد،پروانه ی اکران تو دست مهرجویی بوده،ولی وزارت ارشاد بهشون میگه که فیلم رو اکران نکنن.به بهانه های مختلف از جمله اینکه چرا محسن چاوشی خواننده اشه و چرا توش ساز نشون میدن و چرا یه جاش بهرام رادان پیراهن گلشیفته رو بو میکنه و چرا و چرا و هزار تا چرای الکی که هدف همشون هیچی جز داغون کردن سینمای ایران نیست.

سنتوری یه فیلم معمولی با دستمایه اجتماعیه که توش هیچ بحث سیاسی و هیچ نکته بقول خودشون غیر اخلاقی(!) هم پیدا نمیشه.یه داستان روراست و ساده که نهایتا هم معقول تموم میشه.نه مث سنت دیرینه سینمای ایران به ازدواج و happily lived ever after.اولا موضوع فيلم،موضوع نسبتا متفاوتي با ساخته هاي امروزيه. شخصيت اول،"علي سنتوري" كه از طرف خانواده ي مذهبيش بخاطر علاقه داشتن به موسيقي طرد شده، به نحوي با هانيه(كه گلشيفته فراهاني بازي ميكنه) آشنا ميشن و ازدواج ميكنن. ولي علي يواش يواش به سمت اعتياد كشيده ميشه و ...زياد از خود فيلم تعريف نميكنم كه اگه كسي نديده،لذت ديدنو ازش نگيرم.چيز ديگه اي كه خيلي بنظرم خوب بود اين بود كه فيلم خيلي واقعيه.به اين معنا كه در عين حال كه مضمون قابل توجهي داره، واقعا ميتونه به سادگي تو دنياي واقعي اتفاق بيفته و چه بسا تابحال افتاده باشه. فيلم اصلا تو رسوندن پيامش اغراق نميكنه و داستان عجيب غريبي هم براي مخاطبش تعريف نميكنه.

صفار هرندي،وزير ارشاد،چهارشنبه رسما اعلام كرد كه "از نظر ما سنتوري قابليت نمايش ندارد". داريوش مهرجويي،فقط وزارت ارشاد رو مقصر دونسته كه به دلايل نامعلوم جلوي اكران فيلم رو گرفته.روزنامه اعتماد ملي هم پيشنهاد جالبي داده كه هر كس فيلم رو از طريق سي دي ميبينه؛هزينه مختصري رو به شماره حساب فيلم واريز كنه.با همچين حركتي هم اعتراض خودش رو به وزارت ارشاد اعلام ميكنه و هم يه قدم به جلوگيري پخش غير قانوني فيلم تو ايران كمك كرده.

حالا خداييش اگه جاي مهرجويي يا هزار تا كارگردان ايراني ديگه باشي،پا ميشي يكي دوسال ديگه دوباره فيلم بسازي؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 6:38 توسط علی |

دیروز تو دانشگاه illinois آمريكا،۶ نفر كشته شدن ۱۶ نفر زخمي.اين چهارمين تيراندازي ايه كه تو مراكز تحصيلي امريكا تو يك هفته گذشته اتفاق ميفته!قاتل كه خودش يكي از دانشجوهاي قبلي دانشگاه بوده،يه دفعه وارد كلاس زمين شناسي ميشه و با شات گان ۵ نفرو تيكه پاره ميكنه.بعدشم خودشو. اين داستان تير اندازي تو دانشگاها و مدارس آمريكا بارها و بارهاست كه داره تكرار ميشه.حالا اين كه چي باعث ميشه يه نفر به اين نقطه برسه كه حاضر باشه همچين كاري بكنه بحث مفصليه كه بايد روانشناسا برن راجع بهش تحقيق كنن،ولي حرف من راجع به قانون مسخره حمل اسلحه تو آمريكاست. هر كس حق داره يه اسلحه شخصي حمل كنه كه البته بايد ثبت شده باشه و ... ولي انصافا قانون خيلي مسخره ايه.اين اسلحه هيچ وقت درست ازش استفاده نشده و هميشه كار دست ملت داده.هر بار كه اين اتفاق تو مدرسه افتاده بچه اسلحه باباشو خيلي راحت ورداشته و آورده مدرسه ترتيب چند نفرو داده.

گرچه این بار اسلحه مال خود ایشون بوده و بنام خودش ثبت شده بوده.میره از فروشگاه سر چار راه شات گان رو میخره بعدشم صاف میاد تو دانشگاه و ... به همین سادگی!اين قانون البته يادگار بجا مونده از زمانهاي دور آمريكاست كه ممكن بوده تو هر لحظه جنگ شروع بشه واسه همين جمع كردن ارتش مردمي خيلي اهميت داشته. بخاطر همين اين قانونو ميذارن تا هر وقت اتفاقي افتاد همه اسلحه داشته باشن و بتونن تو اسرع وقت قواي دفاعي مردمي رو تشكيل بدن. ولي از اون ببعد كه ديگه جنگي هم در كار نبود اين قانون بجا میمونه و ديگه نتونستن حذفش كنن. انصافا هيچ توجيحي نداره...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:58 توسط علی |

۱.دیروز پوسترای کنسرت ابی رو رو در و دیوار دانشگاه دیدم. ابی هفتم مارچ میاد اتاوا.اصلا نمیدونم اینجا به اندازه کافی ایرانی باشه که کنسرت رو پر کنه یا نه،بخصوص که یه تعدادي از ایرانیایی که اتاوا هستن تو سفارت ایران و دار و دسته اش کار میکنن و طبيعتا کنسرت هم نمیتونن بیان.بهر حال من که ابی خواننده مورد علاقه امه حتما میرم.واسه این همخونه ایها هم انقد ابی خوندم که اینهام گفتن حتما واسه مام بليط بگير لا اقل ببینیم این بابا کیه. بهم میگن سليقه ات تو موسيقي old fashioned هست.البته من تقريبا همه چي از hard rock گرفته تا موسيقي سنتي ايراني گوش ميكنم،ولي قطعا ابي اينا رو به اين رپ فارسي و چميدونم محسن اسدي و پیام حاجی زاده و اون بابا كه ميگف "تو خودت قند و نباتي" ترجيح ميدم!

2.رپ فارسي هم راستش كلا فك كنم كمتر از 30 تا آهنگ رپ فارسي شنيدم.زياد بهم نچسبيد.اين" زد بازي" كه همش فحش داد به عالم و آدم؛اون "حسام استپز"هم انگار خودشو با vito corleone اشتباه گرفته؛ اون 30 تا آهنگ هم فك كنم حداقل ۱۰ تاشون كَل کَل کردن این رَپِر ها بود؛البته يكي دوتا هم "هيچكس" داشت به نام قانون و آسفالت و تهران و اينا كه بد نبودن."یاس" هم همینطور.حد اقل به رَپ(که مثلا موسیقی اعتراض محسوب میشه) نزدیکتر بودن.

3.خيلي خيلي خيلي ببخشيداااا ...ولي اين زمستونم ديگه رسما مارو ن....د !! الان دو روزه هوا اينجا بين ۱۹- تا ۲۳- داره بالا پايين ميره. باد شديدي هم مياد كه خودشون بهش ميگن wind chill . اين باد لعنتي باعث ميشه آدم دما رو تا ۱۰ درجه سردتر از دماي واقعي حس كنه! از بيرون كه ميرسم هيچ كدوم از ماهيچه هاي صورتم كار نميكنه؛حرفم كه بخواي بزني چون گونه هات تكون نميخورن، ميشي كمدي سال. برف هم كه قربونش برم هي مياد و مياد؛آبم نميشه. صبح به صبح كه ميخوام برم دانشگاه بايد يه سري اورست رو فتح كنم. خلاصه به حساب بي ادبي نذاريد ولي اون جمله اوليه خيلي هم بيراه نبود خداييش!

۴.م.ن.ش عزیز،بازي كوچيكي رو شروع كرده. خواستش كه كتاباي نخونده امونو يا بهتره بگم نيمه خونده امونو بنويسيم.من كه به كتابخونه ام نگاه ميكنم كتاب نخونده و نيمه خونده حد اقل ۲ تُُن دارم که یه تُنش ایرانه و یه تُنشم اینجاست! ولی ۳-۴ تاییش که شاید باید تموم میکردم رو مینویسم:

۱-چشم اندازهای جهانی               آنتونی گیدنز      انتشارات طرح نو

۲-اصالت بشر                              سارتر               انتشارات نیلوفر

۳-سالار مگس ها                        ویلیام گلدینگ    انتشارات رهنما

۴-بار هستی                              میلان کوندرا      انتشارات گفتار

۵-تنهایی پرهیاهو                       بهومیل هرابال    انتشارات کتاب روشن

دوتای اولی نسبتا سنگین هستن و خیلی وقت بر.ولی بعدیها رمانهای واقعا درجه یکی هستن که من به دلیل معضل جهانی تنبلی تمومشون نکردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 7:9 توسط علی |

یادمه تو حیاط داشتیم با بچه ها فوتبال بازی میکردیم.بدو بدو اومدم بالا آب بخورم و سریع برگردم که دیدم عکس بوش و ال گور رو صفحه تلوزیونه. گوینده هم داره باشدت و هیجان گزارش میکنه.از بابام که داشت نگاه میکرد پرسیدم چه خبره، گفت "بوش رییس جمهور شد،به ضرر ایران".همینجور که از در میدویدم بیرون که ادامه فوتبال رو بزنیم،گفتم اصلا به ما چه ربطی داره،اون سر دنیاست،فوتبالو بچسب!*

ولی داشت. و داره و بدجوریم داره.بخصوص الان که تو شرایط خیلی حساسی هم هستیم و زمزمه های حمله به ایران رو میشه شنید.

دیروز super tuesday بود. روزی که تقریبا نصف کار انتخابات اولیه آمریکا تعیین تکلیف میشه. تا اینجاش تو جمهوری خواها «مک کین» بازی رو با اختلاف نسبتا خوبی از هم حزبیهاش برده.توی دموکرات ها ولی، رقابت بین «هیلاری کلینتون» و «باراک اوباما» بینهایت شدید شده.هیلاری ۸۳۰ به ۸۲۰ جلوست.طوری که خیلی از خبر گزاریها گفتن بیسابقه اس.چند روز پیش انقد حاد شده بود که تو یکی از مناظره هاشون، داشتن رسما بهم فحش میدادن!

هیلاری و اوباما هر دوتاشون واقعا سیاستمدارای قَدری ان! اوباما بینهایت خوب حرف میزنه و واقعا تکلم تخصصشه،هیلاری هم بینهایت سیاستمدار و زیرکه، وقتی تو تلوزیون میبینمش،احساس میکنم دارم به یه روباه نیگا میکنم! اگه هیلاری بشه،اولین رییس جمهور زن آمریکا میشه.اگه اوباما بشه،اولین رییس جمهور سیاه.واسه همین هیلاری درصد بالایی از رای زنا رو داره.اوباما هم رای سیاهارو داره، ولی در مجموع سیاه بودنش به ضررش تموم میشه چون خیلی از سفیدها هنوز رگه های نژاد پرستی دارن و بهش رای نمیدن و از اونطرف هم فقط ۱۲ درصد رای دهنده ها سیاهن.

ممکنه هم حتی مک کین بشه،ولی احتمالش کمه.به هر حال، اتفاقی در حال انجامه که سرنوشت ۸ سال آینده دنیا و از جمله ایران رو میتونه خیلی عوض کنه.

خدا بخیر کنه!


*۱۰ سالم بود خب همش
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 9:3 توسط علی |

من:هی فرانسوا(همخونه ایم) ،این همسایه بغلیمون کین؟

فرانسوا: کدوم؟سمت راستی یا چپی؟

من:سمت راستی،امروز دیدمشون باهاشون احوالپرسی کردم...

فرانسوا:فک کنم یه خانواده ۳-۴ نفره ان

من:فک کنی؟ لابد تازه اومدن که نمیشناسیشون

فرانسوا:نه فک کنم وقتی ما اومدیم اینجا اینا بودن

من:یعنی میخوای بگی ۴سال باهاشون همسایه ای هنوز حتی نمیدونی چن نفرن؟!سمت چپیها چی ؟

فرانسوا:یه چند نفر چینی ان...نه چینی نه... نمیدونم....آسیایین...نمیدونم...

تو اتوبوس شلوغ شماره ۹۵ وایساده ام،درست وسطش، دستم به میله.دارم طوفانو از پنجره نگا میکنم.

ـ صدا: آقا ببخشید،ایستگاه بعدی سَن لورانته؟

برمیگردم،ته اتوبوس،پیر زنی که خموده شده از پیری، داره این سوالو عاجزانه از مرد مسنی میپرسه. آقا ولی، i-pod توی گوششه.نمیشنوه.پیرزن بدبخت به زحمت بر میگرده از خانم اینطرفی میپرسه،خانم اینوری هم داره با موبایل حرف میزنه،بدون اینکه به پیرزن نگا کنه دستشو میبره بالا که "نمیتونم جوابتو بدم". "پسرم،ایستگاه بدی سَن لورانته؟" پسرک که بهش میخوره دانشجو باشه، داره بیرونو نگا میکنه،i-pod تو گوششه،نمیشنوه.از وسط اتوبوس داد میزنم که:" آره خانم،ایستگاه بعدی سن لورانت هست"به جز پيره زن كه پشتش به منه،هيچ كس بر نميگرده،با اين كه داد ميزنم؛انگار كسي نميشنوه.یه جوری که انگار یکه خورده بر میگرده.در اتوبوس باز میشه.همینجور که داره به زحمت پیاده میشه لبخند گرمی به من میزنه...

وقتی اینجا جاهای شلوغی مثل اتوبوس یا قطار میری ،چیزی که خیلی به چشم میاد همین آدماي آي-پاد-تو-گوش هستن.بدون اغراق بیش از ۷۰ درصد آدمایی که سوار اتوبوس هستن،دو تا سیم سفید رنگ رد شده و رفته لای موهاشون گم شده. فرد گرایی مفرطی که تو جامعه اینجا وجود داره،بعضی وقتا انقد شدید خودشو بروز ميده که حتی میتونی نمود فیزیکیشو به وضوح ببینی.آدما انقد تو فردیت خودشون غرق میشن که دیگه آدمای دیگه رو حتی نمیبینن.صدای پیرزن رو نمیشنون.همسایه ۴-۵ ساله اشونو نميشناسن.جامعه شبیه فرشی میشه که تارو پودشو کامل از هم جدا کردن.هرفرد،یه تار.یاد فرانسوا میفتم که صبح به صبح وقتی میخواد از خونه بره بیرون اول آی پادشو میذاره تو گوشش و بعد درو باز میکنه.حتی اگه کیف پولشو جا بذاره،آیپادش جا نمی مونه.

یاد crash میفتم...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:39 توسط علی |

سلامی چو بوی خوش آشنااییی!!!(تابلوس شادم؟!)

این بارم نمیدونم از کجا شروع کنم ولی خب همینجوری هر چی اومد میگم.دو هفته غیبت خوردم!الان که بعد از دو هفته برای بار اول اومدم بلاگو باز کردم،خودم که تاریخش رو دیدم خداییش جا خوردم.بنظرم خیلی طولانی میومد ولی فک نمیکردم ۲هفته شده باشه.(از شما چه پنهون،پسوورد وبلاگو ۵ دقیقه فک کردم تا یادم اومدگند بزنن به این حافظه!)

و اما تو این دو هفته چه گذشت.خبر خوب اینکه فک کنم جزو مفیدترین دوهفته های عمرم بود. کلی کار انجام دادم! اصلاح کردم و اصلاح.ریشمو فقط نمیگماااا.به غیر ریش کلی چیز دیگه ام اصلاح کردمکلی اصلاح طلب شدیم خلاصه!کلی چیز کج و کوله رو صاف و صوف کردم،کلی چیز بهم ریخته رو مرتب کردم.هر چی اصولگرا بود زدم شل و پل کردم،همشونو رد صلاحیت کردم! جدا از شوخی،خیلی کارا انجام شد که باید انجام میشد.الان حتی با علی قبل از دوران منجلاب هم فرق دارم.به مراتب پر انرژی تر و به مراتب امیدوارتر.الان که داشتم کامنتارو میخونم دیدم تقریبا همون کارایی که شما توصیه کرده بودینو کردم.اینکارا رو تنهایی کردن خیلی سخته.منم تنها نبودم که، دست کسی دستمو گرفت که بالا دستش،دست نیست!(چه دست تو دست شد!)

راستی اول اینکه خیلی خیلی معذرت میخوام که بیخبر گذاشتم رفتم سر هم نزدم،ولی مطمینم درک میکنید که واسم واقعا لازم بود.و اما کامنتها.بذارید به سبک خودم که همیشه عجله دارم و صاف میرم سر اصل قضیه بگم. بدون هندونه زیر بغل گذاشتن و تعارف تیکه پاره کردن بگم که ،غیر از توصیه های دلسوزانه، چیزی که واقعا شارژم کرد،ساپورتتون بود.آدم وقتی میبینه چه تو قله باشه و چه تو دره و سقوط، یه سری دوست و رفیق حسابی، پشت سرش وایسادن و باهاش هستن حاضرن بیدریغ بهش کمک کنن،حس غیر قابل توصیفی بهش دست میده! انرژی ای میگیره که انگار فشار قوی بهش وصل کردن.اصولا آدم وقتی گیر مشکلی میفته و اطرافیانش میان که کمکش کنن،حس ساپورتی که اونا بهش منتقل میکنن خیلی بیشتر از خود اون كمكه بهش کمک میکنه.

یک کلام اینکه مخلصیم!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:55 توسط علی |