تبليغاتX
پشت صحنه
این چند وقت هم به دیدن دوستا و مهمونی خاله و دایی و عمو و ... گذشت.جای شما خالی یه شمال هم رفتیم اون تعطیلات ارتحالیدیز رو.گرچه رفتنی ۱۲ ساعت تو راه بودیم،ولی خب اونجا انقدر خوش گذشت که میارزید.دسته جمعی با همه فامیل رفتیم.تو اینجور سفرا معمولا هرچقدر تعداد بیشتر باشه بیشتر خوش میگذره.هوا هم که خیلی عالی بود،جای شما خالی.کلی از خاطرات زنده شد.

فردا قراره برم این آژانس هواپیمایی آشنامون.قرار بود واسه من یه بلیط مشهد جور کنه،۲-۳ روز برم. یه چند تا فک و فامیل داریم اونجا.اگه جور کرده بود که میرم ،اگرم نه که...

آها یه چیز جالبهفته گذشته ۵شنبه جمعه،پلیس و گشت ارشاد و اینا(تازگیا همرو باهم قاطی میکنیم ماشالله انقدر که زیادن)،من رو توی ۲ روز سه بار گرفتن!خیلی باحال بود.دفعه آخر که یارو گفت بزن بغل،زدم زیر خنده،طرف کف کرده بود که این دیگه کیه،گرفتیمش داره هرهر میخنده!

دیگه چیزی به برگشتم نمونده.صبح یکم تیر قراره زحمتو کم کنیم.از الان عزا گرفتم!

باید بگم که توی این یه ماه و تقریبا نیم،بدون اغراق لحظه لحظه اش واسم لذت بوده و بس.حتی همون لحظه ای که تابلوی ایست گشت ارشادو میدیدم.میدونم که شاید مسخره باشه،اما واقعیته.

یه جور ندای انقلابی تو وجودم هست که میگه:علی!بیخیال دانشگاه کانادایی و تحصیل اونور آب و رفاه و آزادی و ... مگر آدم تو زندگی غیر از شادی و آرامش دنبال چیه؟خب اینو که اینجا داری! بمون و شاد باش!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:31 توسط علی |

بی مقدمه:این چند روز زیاد حال و روز خوبی نداشتم.غیر از سرماخوردگی که چیز مهمی نیست،اوضاع روحی و فکریم یکم بهم ریخته بود.یعنی یکم بیشتر از یکم.ذهنم بدجور به موضوعی مشغول بود: رابطه من با جنس مخالفم.

به گذشته ها و عملکردم تو رابطه هام فکر میکردم،به آینده و اینکه چگونه باید عمل کنم.گذشته پر از اشتباه بود و آینده پر از ترس.واقعیت اینه که رابطه با دخترها هم بخشی از زندگی منه،درواقع بخش مهمی از زندگی منه و نمیشه نادیده گرفتش.شاید من این کارو میکردم.

واضحه که منظورم از رابطه با جنس مخالف،رابطه ای نزدیک تر از یه دوستی معمولیه.رابطه ای که احتمالا احساسات عمیقتری از یک دوستی معمولی تو آدم ایجاد میکنه.رابطه ای که شاید شامل عشقبازی هم بشه.

نمیدونم.کمی گیج شدم.چیزی که از بابتش مطمینم اینه که یه جای کار توی این جور روابط من ایراد داره. چیز دیگه ای که ازش مطمینم اینه که این مساله احتمالا از منه.من شاید درست بلد نیستم باید چجور این رابطه رو درست برقرار کنم.بعضی وقتا هم فکر میکنم که من چه جذابیتی میتونم برای یه دختر داشته باشم که بخواد چنین رابطه ای بامن برقرار کنه.بهتر بگم:چه جذابیتی در من برای یه دختر هست؟بعضی اوقاتم فکر میکنم مشکل احتمالا فرهنگی باشه و به این برگرده که من تو محیطهای مذهبی ای بزرگ شدم.نمیدونم،قضاوت سخته.

راستش ایجاد کردن چنین رابطه ای رو برای خودم سخت میبینم.شاید برای این باشه که بار اولمه.من تابحال با هیچ دختری فراتر از یه دوستی معمولی نرفتم.اون علاقه،اون احساس عمیق،اون حسی که حدس میزنم باید رد و بدل میشده،هیچ وقت وجود نداشته.یا اگر هم بوده ،یه جانبه بوده،من از کسی خوشم اومده و او نه یا کسی من رو دوست داشته و من نه.

بعضی وقتهام فکر میکنم که احتمالا اون آدم که مقتضی من بوده هنوز به پست من نخورده و هر وقت او رو ببینم،اون رابطه،اون احساس خودش اینجاد بشه.شاید بد شانسی آوردم.ولی بعدش بلافاصله فکر میکنم که خب آدم نمیتونه به این امید که شاید روزی او پیدا شود،دست رو دست بذاره و هیچ نکنه.

بهر حال این موضوعیه که ذهن من چند وقتیه که داره باهاش کشتی میگیره.اما نتیجه اینکه:

نمیدونم.


پ.ن:صبح ساعتای ۷-۸ قراره با محمد برم دانشگاه تهران و تا ناهار هم اونجا باشیم.احتمالا تو دانشکده فلسفه و علوم سیاسی و حقوق و ... و سلف دانشگاه پلاس باشیم.

پ.ن۱:امسال سرد ترین زمستون عمرم رو در کانادا گذروندم.اما یکبار هم سرما نخوردم.اما تو بهار ایران سرما خوردم.این تاثیر آلودگی هوا رو نشون میده.

پ.ن۲:این که چرا الان که تو ایران اومدم موضوع رابطه ام با جنس مخالف ذهنمو انقدر مشغول کرده ،احتمالا به زنده شدن خاطرات و دیدن دوستهای قدیمی تر برگرده.

پ.ن۳:معمولا تو وبلاگم زیاد از خودم نمینویسم.راستش نمیدونم این بار چرا اینقدر بیپرده نوشتم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:25 توسط علی |

یه چند روز با پدر گرام رفتم عسلویه.یک هفته تقریبا بودم اونجا،خیلی جالبه.با اینکه منطقه کاملا بیابونیه ولی یه جورایی زنده اس.همه درحال کار ،همه مشغول، حتی بعضا ۵شنبه و جمعه هم کار میکنن.

دودکشهای بزرگی که دارن گازهای اضافه و غیر قابل استفاده رو میسوزونن.آدم دلش میسوزه که سرمایه مملکتش دود میشه تو هوا.سفر خیلی جالبی بود.هم زندگی تو شرایط سخت تجربه جالبی بود و هم مشاهداتم خیلی بدردبخور بود و خیلی هم جالب.یه جا که میخواستن راهسازی کنن،یه تپه صخره ای خیلی بزرگ سر راه بود و چاره ای نداشتن جز منفجر کردن و منتقل کردنش به یه جای دیگه. انفجار خیلی جالب بود،آتشبار با دار و دسته اش وظیفه کنترل انفجار و تعیین کردن اندازه ،جا و عمق سوراخ ها رو داشتن. بعد از اون مواد منفجره با اسکورت رسید و شروع کردن به پر کردن سوراخها. ۱۰ تن مواد منفجره بود! ما تقریبا تو فاصله ۱۵۰ متری انفجار وایساده بودیم.کلید رو زد و ۱۰ تن مواد باهم رفت رو هوا. کوه بغل ما کمی ریزش کرد ولی خیلی مساله ساز نبود.از انفجار فیلم گرفتم واقعا جالب بود.اول فقط دیدم که صخره رفت رو هوا،بعد زیر پام عین زلزله شروع کرد به لرزیدن،وبعد تازه صدای مهیبش اومد.البته همه این اتفاقات شاید تو کسری از ثانیه افتاد.ولی خب تاحالا همچین انفجاری رو فقط تو فیلم ها دیده بودم.کلا سفر خیلی جالبی بود.تجربه زندگی تو شرایط سخت کاری حتی برای یه هفته هم تجربه خوبی بود.

بعد از اونم جای شما خالی با چندتا از دوستا رفتیم باغشون توی جاده چالوس.از آب و هوای تمیزش استفاده کردیم و البته شب هم جلوی شومینه و زیر ۲ تا پتو هنوز لرزیدیم!چند روزی هم اونجا بودم. نه تو باغ و نه تو عسلویه اینترنت گیرم نیومد وگرنه حتما میومدم.دوباره بزودی شرح حال مینویسم ولی اینبار زودتر.از دوستام معذرت میخوام که نتونستم بیام و نگران شدن.ایشالله جبران میکنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:30 توسط علی |